X
تبلیغات
رایتل

 

 

 

  «تبریزی که نمی‌شناختمش» 

  از «دوقدم این‌ور خط» احمد پوری

  فرانک فرید

 

  

«تبریزی که نمی شناختمش.»

از «دو قدم این ور خط 1» احمد پوری

فرانک فرید  

 

 

ترجمه‌ شعر، شبیه راه رفتن روی طنابِ بندبازی است. باید آنقدر شاعر باشی که در شاعرِ اصلی تجسد یابی و آنقدر مترجم که در کار شاعر قبلی خللی ایجاد نکنی. گاهی در این کار چنان غوطه ور می شوی که دل زمان را می شکافی و به دیدار شاعر می شتابی، ولو در عالم خیال! گم راهِ مرز رؤیا و واقعیت.

اگر آنقدر اهل واقعیت باشی که بتوانی زندگی را بشکافی و آنقدر رؤیایی که بتوانی آنرا ببافی، هنر کرده ای و اگر بتوانی مخاطبت را در این بافت و شکافت همراه کنی، شاهکار! جائی که بسیاری از آثار ادبی در آن می لنگد! "بورخس2 " می گوید: "وقتی می نویسم سعی می کنم به رؤیا وفادار باشم نه به رخدادها. البته در داستان هایم رخدادهای واقعی وجود دارد ... اما نقل ماجرا آنطور که اتفاق افتاده است، ارضاءکننده نیست... فقط سعی می کنم رؤیا را منتقل کنم ..."

 مرز رؤیا و واقعیت بسته به موئی است، اما مرز آدم هایی که به صرفِ دلیل ساده ی روی آوری به منطق و واقعیت از موهبت خیال­ پردازی رویگردان می شوند، عمیق.

راوی/احمد، خطاب به همسرش که نگران است نکند او در این وادی، دیوانه شود، می گوید: «جدی نگیر عزیزم.... من همیشه مرز بین رؤیا و واقعیت را رعایت کرده ام. اصل این است که آدم خودش حواسش جمع باشد که کی دارد از این مرز رد می شود. من هیچ وقت این کار را نمی کنم.» اما او این کار می کند! چون او به آن دسته از آدم های معدودی متعلق است که در قالب روزمرگی نمی گنجند. "ماکس وبر" می گوید: "روزی علم و عقل به قفس آهنین انسان تبدیل می شود." او درپی شکستن چنین قفسی، مرزهای زمان را در هم می شکند و پنجاه سال به عقب برمی گردد. برای چه؟ برای رساندن یک نامه عاشقانه به دست صاحب اصلی اش؛ برای دیدن شاعر محبوبش، "آنا آخماتووا"!  چگونه؟ با دست زدن به سفر غریبی که سر از تبریز در می آورد. می گوید: «انگار زندگیِ واقعی من الان بود و زندگی قبلی رؤیا.»

اما در این کش و قوس، خواننده، آواره ی رؤیا و واقعیت می­ماند. فضای داستان او را آن چنان سرگشته و مجذوب نمی کند که شیفته و حیرت زده در آن مستغرق شود. بناچار دست راوی را می گیرد و به همراه وی رهسپار می شود. همین ناباوری، نابارورش می گذارد!  

رمان احمد پوری را از سه دیدگاه می توان بررسی کرد: فرد، تاریخ ، ادبیات

"ریموند ویلیامز" در مقاله ارزشمندش در "نظریه های رمان3 " نویسد: "رمان معاصر هم بازتاب بحران جامعه ما، و هم روشنگر ماهیت آن است. ... تلاش واقعا سازنده در دوره و زمانه ما یعنی مبارزه برای ایجاد روابطی بی کم و کاست، هم در بُعد شخصی و هم در بُعدِ اجتماعی... . واقعیت، دائما با تلاش مشترک انسانها به وجود می آید و هنر یکی از برترین شکلهای این فرایند است."

ابتدا زندگی شخصی فرد در دنیای مدرن و در شرایط حاکم بر ایران در رمان مورد توجه است. احمد و همسرش هر دو زندان کشیده اند. او ازدواجی سیاسی کرده، اما پس از زندان هر دو دست از سیاست کشیده اند. او مترجم است و اهل ادبیات. اما «...عشق و علاقه ی [همسرش] به مباحث سیاسی و اجتماعی هرگز رهایش نکرد. گیتی هنوز هم آدمی است جدی و نگران حوادث دنیا.» در ابتدا هم می گوید که «گیتی همیشه تنهاست. مرا هم همیشه تنها گذاشته است شاید هم من او را تنها گذاشته ام.» بی اختیار اینها ما را به "دیگر گریزی" حاکم و "تنهایی ای" که انسان مدرن در چنبره آن گیر کرده می اندازد و  تناقضی که رفتار او و معنی نامش دارد: نامش گیتی است، اما همیشه تنهاست؛ نگران دنیاست و کاری هم برای آن نمی کند! او «بیشتر مسئولیت یک شوهر را در این خانه به دوش می کشد. ... هرگز نتوانستم بفهمم چقدر دوستم دارد. نشان نمی داد. خیلی خشک و رسمی رفتار می کرد. وقتی حرف عشق هم می شد، دنبال تعریف و تبیین فلسفی و تاریخی آن بود.» شکاف بین زن و مرد هم، از دل همین جمله ها و کل داستان بیرون می زند. زن، مردانه رفتار می کند و این احمد است که به قول زنش «هپروتی» و اهل خیال پردازی و ادبیات و ... است. مِهر و علقه ای آنها را در یک خانه نگه داشته که نامش عشق نیست. احترام متقابل جای خلاء عاطفی را گرفته تا هر کدام زندگی خود را داشته باشند، و این شاید نمونه ای باشد از زندگی مشترک خیلی ها.

این دو نسبت به ادبیات هم رویکردهای متقاوتی دارند. «او[گیتی] هم شعر و ادبیات را دوست دارد اما معتقد است ادبیات و هنر برای استراحت بشر است.» او همسرش را «ملامت می کند که چرا اعتنای کمتری به مباحث سیاسی و اجتماعی دارد.» استدلال احمد این است که «هنر در بطن خود سیاسی ترین فعالیت انسان است... .» از رهگذر ادبیات که شاید به ظاهر آنرا منفک از تاریخ و سیاست و... می دانیم، مسائل اجتماعی بهتر مورد مداقه قرار می گیرد. احمد پوری با آوردن برهه تاریخی مد نظرش و تأثیر سیاست بر ادبیات می خواهد این را در داستان نشان دهد.

احمد در راهِ گرفتن و رساندن نامه است که به نایافته ها دست می یابد. عشق و علاقه به ادبیات، رهنمون او برای یافتن حقایق می شود. بررسی اشعار آنا و تأثیر شرایط سیاسی برادبیات، رهگذری تاریخی برای تفکر و تکاپو پدید می آورد. او در این تکاپو سر از گذشته سرزمین مادری اش، آذربایجان در می آورد! گویی برای رسیدن به گذشته، باید گذشته ی خود را یافت و برای رسیدن به خواست قلبی خود، نقبی زد به گذشته ی خود.

انگار برای رسیدن به تاریخ ــ یک دوره تاریخی ــ هم، باید واقعا به گذشته برگشت و در آن به سر برد! آنقدر آنرا ناگفته گذاشته اند و یا تحریف اش کرده اند که ناچار شوی قفل زمان و زبان را بشکنی. آنچه تاریخگرایان نوین به حق از آن به نام "عینیت کذایی تاریخ" یاد می کنند!

بررسی حوادث آذربایجان حدود نیمی از کتاب را به خود اختصاص می دهد. اصلن سفر به گذشته از زادگاه احمد شروع می شود. «اینجا تبریز بود. تبریزی که نمی شناختمش.» تبریزی که نگذاشته اند خیلی هامان بشناسیم یا در شناختنش اهمال کرده ایم. آذربایجانی که تاریخش را تحریف کرده اند تا همه مان به نجاتش توسط شاه باور داشته باشیم! «... خواندیم ارتش تهران به تبریز آمد و دوباره نظم و آرامش برقرار کرد. گفت:"نظم و آرامش؟ ... خونی ریختند که ... از هر دو سه خانواده حتماً یکی یا عزادار عزیزی است یا ... قتل و غارتی شد که ... همه را قلع و قمع کردند. هرکس را که یک بار برای پیشه­وری کف زده بود ...» یکی از اعضای فرقه که احمد با او در لندن ملاقات می کند، می گوید: «چه جانهایی فدا شدند! چه مردان و زنانی به خونشان غلتیدند! اینها را کسی نمی داند.» آنچه بر روی این ندانستن ها ساخته شود چه بی­پایه بنایی خواهد بود! تاریخ تحریف می شود تا آینده بر کج­بنای آن پی ریزی شود و زمینه برای کژیهای بعدی آماده باشد.

راوی، ما را به همراه خود به دوره ای می برد تا از نزدیک شاهد نتایج حکومت یکساله فرقه دموکرات آذربایجان و عواقب سرکوب آن باشیم و آن چه بر سر مردم و فعالان آن دوره آمد. احمد پوری خوب می داند که راه یافتن تاریخ به رمانها، تاریخی واقعی تر و ماندگارتر و تأثیر گذارتر پدید می آورد. شاید به همین دلیل است که برخی مورخین در رمانها در پی تاریخند تا آنرا بی طرف تر بیابند. تاریخ هم بایستی سیال شود، هم چون ادبیات، و شاید ادبیات بتواند بستری فراهم آورد برای سیالیت تاریخ. تا غوطه خوردن در زمان و مکان را در آن بیاموزی، چند قدم این ور یا آن ور خط!

 

مهمترین تأثیر این بخش از رمان آن است که آسوده خاطرمان نمی کند. شکی به دلها می اندازد! شاید تحلیلها پس از گذشت زمان، خلاف چیزی را ثابت کند که اکنون از انجام آن بسیار مطمئن هستیم یا بعکس، آنچه باید می کردیم و نکردیم، که جبران مافات آن یک عقبگرد پنجاه-شصت ساله بطلبد! به گمان تاریخگرایان نوین4"ما به هنگام انتساب معنا به اعمالمان هرگز نمی توانیم کاملا بی طرف باشیم ... و با پذیرش این نکته که هیچ گفتمان واحدی ما را به حقیقت مطلق در خصوص خودمان یا دنیای مان رهنمون نمی کند، می توانیم دست به کار تفسیر جهان پیرامون مان یا متن شویم." همین شکاکیت و سیالیت می تواند فراهم آور ادوات دموکراسی باشد.

نویسنده سعی کرده تا زمینه را برای تکثر آرا فراهم آورد و با گردآوری نظرات موافق و مخالف در دیالوگهای بین شخصیتهایش، مسائل تاریخی و سیاسی مورد نظرش را سبک و سنگین کند. خواننده تلاش او را ارج می گذارد اما پی به نظرات او هم می برد، از جمله به نظراتش در مورد ادبیات. او ادبیات را منفک از سیاست نمی داند اما شکل این راهیابی برایش مطرح است. راوی با در نظر گرفتن اوضاع جهان و وضعیت سیاسی شوروی، که موجب پدید آمدن شکلی حزبی و سیاسی از هنر در آنجا شده بود در مقام دفاع از آنا آخماتووا برمی آید که شعر را به پای ایدئولوژی فدا نمی کند. «تعجب می کنم چرا شاعری مثل آخماتووا باید این قدر سختی و عذاب ببیند.»"تانیا"، یکی از شخصیتهای رمان که احمد را به دیدن آنا می برد در جواب این سؤال وی می گوید: « تا اینجا نباشی نمی توانی در باره این چیزها قضاوت کنی. شماها از شاعر فقط انتظار شعر خوب دارید. این جا مردم انتظار دارند شاعر از آمال و هدفهای آنها بنویسد ...» احمد از اینکه «آنا برای دل خودش شعر بگوید» خرسند است.

ضمیمه کردن ادبیات به ایدئولوژی که برخی به آن نام "رسالت ادبیات" می دهند، رسالتی است که شاعر را دست بسته، موظف به پرداختن به آرمانهای ــ مقطعی ــ جامعه اش می کند و این یعنی تنگ کردن عرصه بر ادبیات. امری که ادبیات آن را برنمی تابد. آنا را از جامعه ادبی شوروی می رانند و با این کار در واقع او را به عالم بی در و پیکر ادبیات پرتاب می کنند، عالمی که همه گفتمان های اجتماعی در آن می گنجد، اما محدود نمی شود. احساسات و عواطف شاعر را هم دست و پا شکسته برجای نمی گذارد. عشق در آن روا و روان است، هم چنان که در بستر حیات.

عشق در این رمان هم آن قدر مقام دارد که جایگاهش نیازمند ترفیع نباشد. ضمیمه ی ضمنی داستان است. حاضر نیست، اما حضور دارد: در عشق به ادبیات، در عشق به یافتن حقیقت از دل تاریک تاریخ، در نامه ای عاشقانه که برای رساندنش زمین و زمان به هم دوخته می شود و در اشعار آنا!

 

به جای پیامی آشنا

این باد سرد و خشک

برای تو طعم و بوی دود

و شعرهایی را می آورد

.که با دست نوشته بودمشان

---------------

1-  دو قدم این‌ور خط، احمد پوری، نشر چشمه، چاپ چهارم، بهار 88

2- این هنر شعر، خورخه لوییس بورخس، انتشارات نیلوفر، چاپ اول، بهار81

3- نظریه‌های رمان، دیوید لاج، ...، ترجمه حسین پاینده، انتشارت نیلوفر، چاپ اول 86

4- در آمدی بر نظریه ها و روشهای نقد ادبی، چارلز برسلر، ترجمه مصطفی عابدین فرد، چاپ اول 86