X
تبلیغات
رایتل

 

  دور نیست (داستان کوتاهِ کوتاه) 

  محبوب مشکینی 

  از وبلاق پایگاه ادبی اورمیا

 

 

  • دور نیست  (داستان کوتاهِ کوتاه)
  • محبوب مشکینی
  • از وئبلاگ پایگاه ادبی اورمیا 

 

جسیکا یک زن بود، سیاه هم بود، فاحشه هم بود. او سرپرست پنج خواهر و برادرش بود. حتی در محله ی هارلم هم با تنفر با او برخورد می کردند.

تا اینکه خانه‌ی موریسون کشیش آتش گرفت. او و همسرش خود را نجات دادند و در بیرون خانه با ترس و داد و فریاد شاهد سوختن آن بودند.

صدای جیغ و ضجه ی پیتر و اما بگوش می رسید، اما هیچ کس جرات رفتن نداشت، حتی موریسون کشیش، پدر بچه ها. او و همسرش تند تند خاج می کشیدند و به خانه فوت می کردند.

تا اینکه جسیکا از راه رسید. به سرعت راه باز کرد و جمعیت را کنار زد و خود را به خانه پرت کرد. او هر دوی بچه ها را نجات داد اما خودش ...

موریسون مرد بود. سفید هم بود. کشیش هم بود اما ...

جسیکا زن بود. سیاه هم بود. فاحشه هم بود اما ...